محمد خوانسارى
70
فرهنگ اصطلاحات منطقى به انضمام واژه نامه فرانسه و انگليسى ( فارسى )
چيز كه تصوّر آنها وابسته به يكديگر باشد . مانند تقابل بين أبوّت و بنوّت ، و علّيّت و معلوليّت ، و بالائى و پائينى . دو امر متضايف بايد از حيث وجود و عدم ، و قوّه و فعل ، متكافى يعنى همسان باشند : اگر يكى از آن دو موجود است ، ديگرى هم حتما موجود باشد ، و اگر يكى از آن دو معدوم است ، ديگرى نيز معدوم باشد و هكذا . نتيجهء اين شرائط اين است كه دو متضايف همواره بايد معيّت داشته باشند . و جايز نيست كه چه در خارج و چه در ذهن يكى بر ديگرى تقدّم داشته باشد . و البته از جهت واحد ممكن نيست در يك موضوع مجتمع شوند . مثلا وقتى الف علت ب باشد ، و ب علّت ج ، ب هم علّت است هم معلول اما با دو جهت مختلف . 2 - تقابل به تضادّ يعنى تقابل بين دو امر كه در يك موضوع جمع نتوانند شد ، و انتقال يك موضوع از يكى به ديگرى محال نيست . اضافه لا محاله عارض تضادّ هست . زيرا ضدّ نسبت به ضدّ ديگر تواند بود . تعريف ديگر كه تعريف حقيقى است و دقيقتر است اين است كه : التّضادّ هو التّقابل بين أمرين وجوديّين غير متضايفين ، متعاقبين على موضوع واحد ، داخلين تحت جنس قريب ، بينهما غاية الخلاف . يعنى تضاد عبارت است از تقابل بين دو امر وجودى كه نسبت بهم متضايف نباشند ( يعنى از قبيل ابوّت و بنوّت نباشند ) و بر موضوع واحد متعاقب شوند ، و هردو در تحت يك جنس قريب واقع باشند ، و بين آنها نهايت خلاف باشد . ( يعنى كاملا نقطهء مقابل هم باشند ) . مانند : سپيدى و سياهى ، و تلخى و شيرينى ، و سردى و گرمى ، و غم و شادى . مثلا سپيدى و سياهى دو امر متضاد هستند و چنان كه معلوم است هردو امر وجودىاند ( نه مانند بينائى و نابينائى كه يكى امر وجودى است و ديگرى امر عدمى ، يا نور و ظلمت كه نور امر وجودى است و ظلمت امر عدمى ) و بر سبيل تعاقب مىتوانند بر موضوع واحد وارد شوند ( مثلا سفيدى جسم زائل شود و متعاقبا سياهى جايگزين آن گردد ) ، و هردو در ذيل يك جنس قريب قرار دارند كه عبارت از رنگ باشد . و بين آنها نهايت بينونت و خلاف است . يعنى در دو قطب كاملا مخالف قرار دارند . البته ممكن است يك موضوع بر حسب طبع مقارنى داشته باشد كه تنها اقتضاى يكى از ضدّين كند ، و در اين صورت ديگر انتقال به طرف مقابل براى آن جايز نيست . مانند غراب ( كلاغ سياه ) كه انتقال آن از سياهى به سفيدى روا نيست يا زنگى ( كه